آوین جون آوین جون ، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

آوین فرشته کوچولوی مامان و بابا

1 سالگی پرنسس آوین

چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای  آغاز تنفس…و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی!   تولدت مبارک          5 مرداد1391    5 مرداد 1392 عزیز دلم امسال تولدت افتاده شب قدر منم نخواستم تولد بگیرم  خییییلی دوستت داریم دختر قشنگم  ولی بابایی زحمت کشیده بود و یه کیک کوچولو برات گرفته    اینم عکساش                 &nb...
30 مرداد 1392

لحظه های ماندگار با آوین :)

عزیز مامان و بابا پارسال تو همچین روزی درست موقع اذان و افطار خدا یکی از  فرشته های نازشو قسمت ما  کرد. وااااااااای که نمیدونی اون لحظه که صداتو شنیدم چه حسی بهم دست داد .صدای گریه ای که اونقدر واسم شیرین بود که اشکمو در آورد و امروز درست 1 ساااااااااال ازون روز میگذره .با تمام بدی هاش و خوبی هاش و خستگی هاش و خنده هاش و گریه هاش و تو 1 سال بزرگتر شدی خانم شدی کلی شیطون شدی و خلاصه شدی عزیز دل همههههههههه قشنگ وایمیستی گاهی هم 2-3 قدم برمیداری و تالاپ میخوری زمین !!!!       جدیدا اینجوری آب میخوری (اینجا پارک تبریزه )         &nbs...
30 مرداد 1392

دوستت دارم ....

لحظه لحظه با تو بودن توی دنیا آرزومه هر جا میرم عکس نازت میدرخشه روبرومه نفسامو از تــــــــه دل میریزم پای نگاهت هر شب من جون میگره توی چشمای سیاهت خوب نشستی توی قلبم بگو ماهی یا فرشته خونه تو  اسمونه شایــــــــدم خود بهشته دوست دارم من تو رو عشق و از چشمام بخون اگه بری قلب من میگیره میمونم تنها دوست دارم همیـــــــــنه حس تو با من       ...
25 مرداد 1392

از طرف بابایی برای آویییین

دختر ناز و قشنگم همدم فردای بابا سر بزار رو سینه من حرف بزن برای بابا این تویی شعر تولد تویی اوازی دوباره تویی از فصل بهاران واسه اغازی دوباره دختر ناز منی تو شعر و اواز منی تو با طلوع این تولد تازه اغاز منی تو غنچه تازه باغی که شدی فصل بهارم تو رو دوست دارم ببینم تا نهایت در کنارم روزا خورشید خیلی دوره اما دنیا سوت و کوره اما با خنده لبهات غصه از قلب ما دوره دختر ناز منی تو شعر و اواز منی تو با طلوع این تولد تازه اغاز منی تو اشک تو زلال ابه گریه هات سرود خوابه سر بزار رو شونه من که شباش پیچ و تابه من پر از شوق رسیدن بی تو موندن یه سرابه واسه گرمی دستام لحظه ها پر از شتابه دختر ناز منی تو شعر و اواز منی تو با طلوع این تولد تازه اغاز منی ...
25 مرداد 1392

11 ماهگیت مبارک پرنسسم

آوین تا این لحظه ، 10 ماه و 8 روز و 20 ساعت و 22 دقیقه و 34 ثانیه سن دارد   وای چه بزرگ شدی قند عسلم   کارایی که بلدی انجام بدی:     کامل 4 دست و پا میری مثل فشنگ از هر جایی واسه بلند شدن استفاده     میکنی و راه میری اونقد نانای میکنی که آخرش خودتم خسته میشی فقط کافیه صدای یه موزیک     بشنوی دستات میره رو هوااااا     بای بای کردن هم یاد گرفتی     قهر کردن که دیگه نگو ..........     وقتی میخونیم تاپ تاپ خمیر نون و پنیر..دستاتو میکوبی که به پشت یکی بزنی     عاشق بیرون رفتن و ددری ه...
15 خرداد 1392

چشمهایت

ای نگاهت رونق فردای من/در تو معنی می شود دنیای من   ای کلامت بهترین اثبات عشق/با تو ماندن آرزو،رویای من     پ.ن:اینم شاهکارای پشه های بدجنسه که رو صورتته ...
15 خرداد 1392

روزتان مبارک ای قهرمانان زندگی من، پدرم و همسرم

پدر جان تو به من آموختی که ساده زیستن زیبا است و من پنداشتم ساده نوشتن هم همچون ساده زیستن زیباست این بهانه ای شد که بگویم بی نهایت دوستت دارم در روز پدر خداوند را با ناب ترین نیایش ها شاکرم و عاشقانه قلبم را تقدیمت می کنم     همسرم یادت در اندیشه من نامت در قلب من بودن در کنارت آرزوی همیشگی من است روزت مبارک       ...
2 خرداد 1392

عککککککککس

gangnam style     .. در حال تلاش برای 4 دست و پا رفتن         13 بدر92       خونه مامان بزرگ         همراه با دختر خاله من سرور       خونه خاله زکی     بذار ببینم چه مزه ای میده ؟؟؟     ممممممممممم خوشمزه هست .........     بذار اینا رو هم یه امتحان بکنم  مامانم که خیلی دوس داره       وااااااااااا چرا همش پخش شد اینور اونور؟؟؟؟؟؟؟     یه شکلاتم برد...
2 خرداد 1392

شیطون بلای 10 ماهه من

روزا و شبا پشت سر هم میگذره و ما شاهد بزرگ شدنت هستیم روز به روز ناز و شیطون میشی و هممون رو سرگرم میکنی از کارایی که میکنی بگم : عاشق نانای کردنی تا صدای آهنگ میاد زودی 2 تا دستاتو بالا میبری و بالا پایین میزنی به زبون خودت همش غر میزنی عاشق سیم و وسایل خطرناک هستی 15 اردیبهشت هم واسه اولین بار 4 دست و پا رفتی اونم خیلی با نممممممک  یه دستت زیرت میموند و به عنوان تکیه ازش استفاده میکردی خلاصه که ما هم کلی ذوق میکردیم   مامان جون هم از مشهد اومده و واست کلی سوغاتی آورده یه عینک هم واست خریده آخه گلم عاشق عینکی هر کیو میبینی که عینک داره زودی میکشیش   ...
17 ارديبهشت 1392